تبليغاتX
دل نوشته های ما دو تا

 

سلام

این مطلبو جایی خوندم به نظرم خیلی جالب اومد

 

هفت شهر عشق ،

شهر اول : نگاه و دلربایی ،

شهر دوم : دیدار و آشنایی ،

شهر سوم : روزهای شیرین و طلایی ،

شهر چهارم : بهانه ، فکر جدایی ،

شهر پنجم : بی وفایی ،

شهر ششم : دوری و بی اعتنایی ،

شهر هفتم : اشک ، آه ، تنهایی !

 

شما نظرتون چیه؟تا چه حد واقعیه؟

|+|نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 0:31 توسط من و من |

من حمید رو دوست دارم

 

|+|نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 12:15 توسط من و من |

من شلوغ نکردم دوستان عزیز شما به جای من اونی که دوسش داری بهت زنگ بزنه بگه واسم خواستگار اومده و  قرار عروسی گذاشتیم چیکار میکنین؟

 

 

من منطقی عمل کردم گفتم خداحافظ خوشبخت بشین حالا شما چه نظری دارین؟

|+|نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 1:12 توسط من و من |

ای ملت این دروغ میگه من عروس نشدم

۱خواستگار واسم امده بود این الکی شلوغش کرده

|+|نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 20:56 توسط من و من |

اومدی مثل یه رویا

تو شبای بی ستارم

نرو دیگه ماه روشن

تا ابد بمون کنارم

تو شدی دارو ندارم

شدی مرحم واسه دردام

به تماشات که نشستم

شده بودی همه دنیام

مثل دریا با صراحت

منو از غصه بریدی

عمر غم رسید به آخر

تا که بی پروا رسیدی

تو یه ناجی عزیزی

که خدا اونو به من داد

اینو یه حس حقیقی

تو دلم میکنه فریاد

این آهنگ رضا روح پور رو که به سبک استاد فریدون فروی میخونه خیلی گوش دادم  واسم عادی بود ولی الان وقتی گوش میدم یه حس عجیبی پیدا میکنم هر چی هم گوش میدم ازش سیر نمیشم شاید واسه اینه که من کوچولو رو خیلی دوست دارم و اولین کسیه که تا حالا بهش اینهمه وابسته شدم و دوسش دارم و به خودشم گفتم آخرینشم خواهد بود که یواش یواش داره تموم میشه این رابطه و دوستی

روزگار قشنگیه اونی که دوسش داری باید فراموشش کنی چون ماله یکی دیگه میشه

خوشبخت بشی گلم

|+|نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 20:41 توسط من و من |

خدایا من حمیدو دوست دارم

حمید بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

حمید دوووووووووووووست دارم

نمیدونم چی بنویسم

از فردا و فرداها

میترسم تو این روزا یه چیزی بشه که منو از نفسم جدا کنه

نفس بخدا دوستت دارم

 

|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 19:33 توسط من و من |

من حالم بده دارم میمیرم

اگه مردم دفترمو ندی به ......

اصلا راضی نیستم

دفترمو یک جا خاک میکنی

|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 15:20 توسط من و من |

دلم شکست

امروز عصر خیلی دلم گرفته بود

و دفتری رو که با هزار آرزو و شوق و ذوق خریده بودم و توش شعر مینوشتم 

برداشتم که توش شعر بنویسم

اعصابم خورد شد و پارش کردم چون دیگه دلیلی واسه نوشتنش نداشتم

 

|+|نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 1:31 توسط من و من |

خیلی خیلی نامردی

اینو جدی میگم

ولی به هر حال امیدوارم به ..... جونت برسی

|+|نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 17:41 توسط من و من |

دلم گرفته خدایا دلم گرفته

اخه من چرا اینقدر تخسم؟؟؟؟

خدایا از نظرت اونیکه خیلی دوسش دارم منو میبخشه؟

|+|نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 20:12 توسط من و من |

آخرین نوشته ها







دلم شکست


كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ